|
|
بیان وادی فقر «منطقالطّیر» یک شبی پروانگان جمع آمدند جمله میگفتند میباید یکی شد یکی پروانه تا قصری ز دور بازگشت و دفتر خود بازکرد ناقدی کو داشت در مجمع مهی شد یکی دیگر گذشت از نور در پر زنان در پرتو مطلوب شد بازگشت او نیز و مشتی راز گفت ناقدش گفت این نشان نیست ای عزیز دیگری برخاست میشد مست مست دست درکش کرد با آتش به هم چون گرفت آتش ز سر تا پای او ناقد ایشان چو دید او را ز دور گفت این پروانه در کارست و بس آنک شد هم بیخبر هم بیاثر تا نگردی بیخبر از جسم و جان هرکه از مویی نشانت باز داد نیست محرم نفس کس این جایگاه |